فکر میکنم و آروم آروم باهاش جلو میرم... همش از خودم میپرسم خب... بعدش چی شد...
رسیدم به یه جایی که دیگه جلوتر رفتن سخت شده... نمیدونم بعد از این قسمتش چی شده....
فکر میکنم....
فکر میکنم....
فکر میکنم....
فکر میکنم....
بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنــــــــــــــــــــــــــــــــــــگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فهمیدم.... اتفاقی که بعدش افتاد این بود که از خواب پریدم... این خاطره ی شیرین همش یه رویا بود...
*********************
اینروزا برای من دیگه مرزی بین رویا و واقعیت وجود نداره! انگار که خواب ها و رویاهام هم بخشی از واقعیتند.... یه شایدم زندگیم بخشی از یه رویاست...
گاهی فضا اونقدر ابرآلوده که ساعت ها به رویاهام فکر میکنم و لبند میزنم.... یا حتی غمگین میشم.... اما اخرش تنها چیزی که نصیبم میشه یه صدای بنگ تو مغزمه که بهم میگه اینجا بود که از خواب پریدی!
گاهی اونقدر رویاها شیرینن که ترجیح میدم تا ابد توشون بمونم! گاهی هم تمام کارهامو نصفه و نیمه ول میکنم و زور میزنم که خوابم ببره... به امید اینکه رویای دلخواهمو ببینم....
رویاها شیرینن چون توشون همونی هستم که نیستم! همون آدم خوشبختی که تنها نیست! چیزایی که ندارم... روزایی که از دست دادم و خاطراتی که تبدیل به حسرت شدن تو رویاهام زنده ان... همین الانن.... تو دستامن....
باورش سخته... حتی برای خودم... اما رویاهای سالانه دارم... هر سال... در چندمین روز از چندمین ماه.... یک خواب مشابه .... یه رویای شیرینه دست نیافتنی.... و بعد از بیدار شدن از خواب.... یه لذته گناه آلود...
با دیوونگی فاصلم کمه... تنها یه رویای سالانه ی دیگه....
برچسب:
نویسنده: ماهان کمالی