کودک اینها را نمیخواهد. او نه بزرگ شدن را میخواهد و نه عادت کردن را.... او فقط آرامش میخواهد ... آرامشی اصیل... از آن آرامش هایی که میتوان تنها در چشمان یک یاکریم دید... آرامشی عمیق...
کودک نمیخواهد مانند آدم بزرگهای اطرافش شود. .. او از آنها بیزار است ... از قواعد کثیفی که میانشان است بیزار است... از کودنی آنها... از کند ذهنی آنها که حتی ساده ترین زیبایی ها را درک نمیکنند بیزار است....
کودک تنهاست... نه چون بدقلق است... نه چون باکسی نمیسازد.... نه چون برای اسباب بازیهایش شریک نمیگیرد... اتفاقا او حاضر است تمام چیزهایی که دارد را تقسیم کند... او تنهاست چون همبازی ای نیافته.... اطراف او همه بزرگ شده اند... او یکی را میخواهد که همسال او باشد... یکی که بازی های بچه گانه را به خوبی بلد باشد...قواعد بازی های بیقاعده را بشناسد... او از بازی هایی که آدم بزرگها با هم میکند بیزار است....
او محکوم است... محکوم به بزرگ شدن... محکوم به درد کشیدن....
او از معادلات پیچیده ای که در میان آدم بزرگها برقرار است بیزار است... از آن معادلات مزخرفی که آدم بزرگها تمام کارهایشان را حتی عشق ورزیدن را بر حسب آنها انجام میدهد بیزار است.... ذهن ساده و کوچک و بچه گانه ی او قدرت درک این همه معادله ی سنگین را ندارد...
کودک این روزها تنها اشک میریزد.... او در گوشه ای از تنهایی خویش کز کرده و آرام آرام گریه میکند....او در این روزها کار دیگری بلد نیست... چون محکوم است به حبس کشیدن در میان این میله های پولادین زمان... میله هایی که او را هر لحظه به جلو میرانند...
کودکی تنها در آستانه ی ورود به سومین دهه از زندگی خویش تنها اشک میریزد....
برچسب:
نویسنده: ماهان کمالی