اینجا را دیگر اشتباه کردی استاد... تنهایی پیش از عشق کجا و تنهایی پس از آن کجا.... این که میگویی دایره نیست.... دور باطل نیست.... یک خط است... یا بهتر بگویم پاره خط است... که هم ابتدایش معلوم است و هم انتهایش...
تنهایی پیش از عشق پر است از امیدواری... انسان خسته از روزمرگی... انسان پر درد... وقتی که شبها از هیاهوی انسانهای اطرافش دور میشود و روزمرگی ها را به زمین میگذارد به زیر آسمان میرود... زانووانش را به آغوش میکشد و از میان دود سیگارش به آسمان نگاه میکند.... به ستاره ها ..... به ماه....
و به این می اندیشد که در زیر این آسمان چقدر تنهاست... به این که چقدر با انسان های اطرافش غریبه است... او آنها را نمیفهمد و آنها هم او را... این انسان کس دیگری را میخواهد.... کسی که تکاملش بخشد... کسی که کنارش باشد.... کسی که تنهاییش را برای همیشه از او بگیرد...
او تنهاست ولی امیدوار است... امید به این که این تنهایی موقتیست...
آری اینگونه است تنهایی پیش از عشق... انسان دردمند در تنهایی پیش از عشق خورشید امید را پیش رو دارد که با پرتو عشق زندگی اش را روشن خواهد کرد.....
مدتی میگذرد... امیدها به بار مینشیند... او عاشق شد... ولی.... باز هم دوباره تنها میشود!
حال دیگر به زیر آسمان نمیرود... در گوشه از اتاق خود سیگارش را پک میزند.... و دیگر حتی چشمانش را باز نمیکند...
دیگر یه دنبال رهایی از روزمرگی نیست... اتفاقا همواره تلاش میکند خود را در آن غرق کند... غرق در کار... در روز... به قول صادق هدایت در لکه ای جوهر یا قطعه ای موسیقی....
و این گونه است تنهایی پس از عشق.... دیگر امیدی در کار نیست... همه روزها و شبها پر است از فکر کار و کار و کار و کار.... و کتابخانه پر میشود از نام "آلبر کامو" و "ژان پل سارتر"....
پس آیا شایسته است به هردو بگوییم تنهایی ؟مگر کسی که امید را در باور خود دارد هم تنهاست؟
برچسب:
نویسنده: ماهان کمالی